مرتضى راوندى

359

تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )

مىكنند كه يكى از آنها بىباكى و صراحت لهجه ابن رشد بود كه به اميرى مستبد مىگفت « اسمع يا اخى » ( گوش كن برادر ) - بعضى مىگويند ارتباط او با دشمنان خليفه ، موجب تيره‌روزى وى گرديده است ولى ظاهرا مهمترين عامل سقوط او اين بود كه اختلاف ميان دين و فلسفه در آن زمان در اندلس به اوج خود رسيده بود و فقها آشكارا مردم را عليه متفكّرين و فلاسفه تحريك مىكردند و آنان را كافر و زنديق مىشمردند . . . علاوه بر اين ، تقّرب ابن رشد در دستگاه خليفه موجب برافروخته شدن آتش حسد دشمنان او گرديد و اين گروه بودند كه مردم و خليفه را بر او شورانيدند و چون خليفه در اين موقعيّت با آلفونس نهم در حال جنگ بود ، چاره‌يى جز جلب حمايت مردم و فقها نداشت ، بخصوص كه ابن رشد مانند ناصر خسرو علوى ، در آثار خود به سالوس و رياى روحانيان دنياپرست اشاره كرده بود و آنان را اصل هر فتنه و علّت هرگونه تفرقه در دين مىشمرد - علاوه بر اين ، در آن ايّام منجّمان شايع كرده بودند كه بادى خواهد وزيد و همه مردم را هلاك خواهد كرد ، در يكى از مجالسى كه سخن از وزيدن اين باد بود ، يكى از حاضران از بادى كه قوم « عاد » را هلاك كرد سخن گفت و اعلام نمود كه اين باد دوّمين باد خطرناكيست كه آدميان را تهديد مىكند . ظاهرا ابن رشد ، كه به حقايق علمى و عقلى دلبستگى شديد داشت ، تاب نمىآورد و با اعتراض ، خطاب به گوينده فرياد مىزند « به خدا قسم قوم عاد وجود نداشته . . . » چون اين اظهارنظر با مندرجات قرآن دربارهء قوم عاد تعارض داشت ، دشمنان ، اين گفتار را نيز دليل گمراهى و الحاد او شمردند . . . به نظر عباس محمود عقّاد ، محقّق مصرى ، جنگ خليفه با فرنگان و شورش عوام و مردم بىخبر ، عليه ابن رشد ، خليفه را بر آن داشت كه وى را نفى بلد كند . در حقيقت عمل منصور ، براى ارضاء خاطر مردم ، و تسكين تعصّب دشمنان بود و الا ممكن بود با چنين اتهام سنگينى ، او را محكوم به مرگ كند . چون آتش بحران و تعصّب عوام فرونشست ، منصور او را به مراكش فراخواند و مقام و منزلت و نعمت پيشين را به دو بازگردانيد . » « 1 » با اين حال طوفان جهلى كه برخاسته بود به زيان فرهنگ و دانش بشرى پايان يافت ، زيرا خليفه ، تحت تأثير شرايط محيط ، فرمان داد همهء آثار و رسايل فلسفى ، جز كتب طب و حساب و مقّدمات علم هيأت را بسوزانند ، در نتيجه ، كتابها و حاصل مطالعات و تحقيقات اين مرد دانشمند در كوچه‌ها ، در ميان ناسزا و لعن و نفرين عوام طعمهء حريق شد .

--> ( 1 ) . همان كتاب ، از ص 636 به بعد ( به اختصار ) .